سه شنبه هفتم فروردین 1386
درود
بهار مبارک![]()
چقدر روح محتاج فرصتهایی است که در آن هیچکس نباشد!تنها در این حالت است که هیچ
«بودن»ی بودن ترا در قالب هیچ«چگونگی»ای مقید نمی دارد و این آزادی بی مرزوشورانگیزی
است.تلقی ها ،شناختن ها و فهمیدن های دیگران آدمی را شکل می دهند.همه می پندارند که هر
کسی آنچنان فهمیده می شود که هست،امانه،آنچنان که فهمیده می شود،هست.
«دکتر شریعتی»

واما غزل:
گاهی از سایه خورشید دلم می گیرد
آسمان یکسره بارید ،دلم می گیرد
خسته ام از دو به شک بودن تقدیر خودم
شاید از اینهمه تردید دلم می گیرد
من مگر قول ندادم که خودم باشم و بس؟!
پایم از اسم تو لرزید دلم می گیرد
آنقدر ساختمت روی همین بوم سپید
آخرش طرح تو پوسید !دلم می گیرد
این دلیلی است که قید نفست را بزنم
دیگر از واژه امید دلم می گیرد
بارها خواستم این خانه مرا قورت دهد
از خدایی که مرا دید دلم می گیرد!!!

